تبليغاتX
نیلوفرانه
شعر.خاطره و ...

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار     گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج    هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار     آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”....
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا ! او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین   ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خب آن ساعت کیه؟

فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : ساعت تو در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

ن.ن:سلام سلام سلام

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید؟ چه خبر؟

خبرا پیش ماست؟

نه بابا خبری نیست( به جون تو! )

در ضمن واسه ی این مدت تاخیرم اصلا شرمنده نیستم و اصلا معذرت خواهی نمی کنم  ولی از هفته ی آینده از خجالت همتون در میام

 ن.ن۲: من اصلا اهل پی نوشت و پا نوشت و ....نوشت و ...این برنامه ها نیستم ولی دیدم مد شده گفتم ما هم بذاریم ولی بدک نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 15:15  توسط نیلوفر | 

هر جا که میریم همش جلوی چشممونه.تلوزیون روشن می کنیم می بینیم ، رادیو روشن می کنیم می شنویم.داریم رانندگی می کنیم دور  تا دور شهر گله به گله می بینیم

هر کس هر چی می خواد بگه بعد بسم ا.. یه بار میگه.اول کلوم میگه ، آخر کلام میگه  ، وسط کلام میگه...

بابا خسته شدیم !!!!

یه سوال ریاضی خیلی آسون می خوام بپرسم هرکی بگه جایزه داره:

کی میدونه صفر ضرب در دو چند میشه؟

0×2=?

از بچه کلاس اولی هم بپرسی می دونه میشه صفر!!!

حالا به این سوال جواب بدید:

همت و کار  ضرب در 2  چند میشه؟

ا شما راست میگی!

 ولی تو این مملکت  همت و کار  در حد صفره! حالا شما می خواهی مضاعفش کن می خوای 1000 برابرش کن باز هم صفره!

پی نوشت: در سال همت مضاعف و کار مضاعف می خوام پست هامو بیشتر کنم و بیشتر بهتون سر بزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:2  توسط نیلوفر | 

سلام

میدونم که اگه بگم سال نو مبارک حالتون از این جمله ی کلیشه ای بهم می خوره

پس سال نو مبارک(البته پساپس)

قبل از ازدواج ٠ ٠ ٠
مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟
زن: منو مسافرت می‌‌بری؟
مرد: مرتب
زن: آیا منو می‌‌زنی؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم!
زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟ 
بعد از ازدواج...

 همین متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 21:39  توسط نیلوفر | 

ازدواج یه حادثه! ایه که بالاخره توی زندگی هر کسی یه روزی اتفاق میفته.اما قبلش آدم باید بدونه که اصلا اولا هدفش از ازدواج چیه و دوما ویژگی های همسر مورد علاقه اش چیه.این ویژگی ها دو دسته اند

یه سری ویژگی ها که عام هست مثلا اینکه باید از نظر اعتقادات و خانواده تقریبا در یک طبقه ی فکری باشید و یه سری ویژگی هایی که خاص خود آدمه .اما به نظرم نکته ای که باید بهش توجه کرد اینه که پیدا کردن همسر ایده آل در واقع غیر ممکنه.شاید بشه اینو به دلایل بالا رفتن سن ازدواج اضافه کرد.

جان فیشر میگه:

" موفقیت در ازدواج تنها با پیدا کردن فرد ایدهآل میسر نیست ،

بلکه توانایی سازگار شدن با فرد واقعی است که با او ازدواج کرده اید"

اما بالاخره کسی که آدم باهاش ازدواج میکنه باید تعدادی از ویژگی های مورد نظر آدم رو داشته باشه.

من نه روانشناسم نه جامعه شناسم حالا اینا رو گفتم که چی بشه؟

هیچی فقط می خواستم بدونم ویژگی های همسر مورد علاقه شما برای ازدواج چیه؟ حداقل 5 مورد رو بنویسید خیلی مهمه حتما بنویسید!

متاهل ها ویژگی های عمومی و تجربه هاشون رو بنویسن

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 17:39  توسط نیلوفر | 

چند بار جاهای مختلف شنیده بودم که بعضی ها به کنایه میگن: ماجرای همون قاضی بلخه، قضیه ی شهر بلخ و ...

پیگیر شدم فهمیدم ماجرا از این قراره:

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید. مُرده !»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!» 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 22:43  توسط نیلوفر | 
این پیرهن؛ چقدر.. .چقدر آرزو کند
تا مشتری بیاید و لطفی به او کند

تا کی بناست هرکسی از راه می رسد
خود را به زور در بغل من فرو کند
ای کاش یکی مرا هم اتو کند
هرکس که میل داشت همآغوش من شود
هرکس...برای قیمت من گفتگو کند

دست مرا بگیرد و در یک اتاق تنگ
با چشم هیز آینه ها روبرو کند


در عطر های مختلفی غوطه می خورم
اما کجاست آنکه مرا بی تو، بو کند

یک عمر در طریقت ما طول می کشد
تا اینکه پیرهن به تنی تازه خو کند

دستی نخواست حکمت خیاط پیر را
در جیب های خالی من جستجو کند

من سالهاست خط غرورم شکسته است

ای کاش یک نفر
مرا هم
اتو
کند...


- سعیدحیدری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:19  توسط نیلوفر | 

هیچ وقت یادم نمیره درست سال آخر دبیرستان بود.ماجرا از اینجا شروع شد که مادرم و جمع کثیری از دوستانش و همسایه هامون تصمیم گرفته بودن یه صندوق درست کنند برای وام ازدواج و ...

یه دوستی داشتم به اسم عارفه که مادرش مادر منو می شنخاخت.خیلی هم درسش خوب بود.قرار شده بود  برم مدرسه شماره تلفنشون رو بگیرم که مادرم با مادرش صحبت کنه.از طرف دیگه این عارفه خانم یه مچ بند داشت که خیلی خوشگل بود با مارکAdidas.مدت زیادی بود که چشم منو گرفته بود ولی بی معرفت حتی یه دقیقه هم نمیداد دستم بندازم.خلاصه فردای اون روز رفتم پیشش و گفتم  یه دقیقه بیا باهات یه کار خصوصی دارم.گفتم اگه میشه شماره تلفنتون رو بده امشب مادرم زنگ بزنه با مادرت کار داره.گفت چه کاری؟ گفتم یه امر خیره!

زنگ بعد اومد پیشم گفت یادته چقدر این دست بندو دوس داشتی؟ من دیگه ازش خسته شدم برام تکراری شده بیا مال تو هدیه از من داشته باش!   بعد هم یه ذره صحبت کرد و آخرش گفت: راستی نیلو این قضیه ای که زنگ پیش گفتی...می خواستم بدونم حالا کی هست؟من هم از همه جا بی خبر و شگفت زده بخاطر اینکه دستبند رو به من داده اصلا حواسم هم نبود گفتم امشب حالا مادرم زنگ میزنه صحبت میکنه.

اما اون شب مادرم نتونست زنگ بزنه ،گفت باشه یه وقت دیگه.این بدبخت اساسی رفته بود تو فکر و حواسش همش پرت بود.

مثل آدم های خل و چل شده بود.حالا نگو این رفته به خانوادش گفته که قراره برام خواستگار بیاد و احتمالا برادر بزرگه دوستم نیلوفره!  ببینید چقدر پیش خودش فکر و خیال کرده بود. من خنگ رو بگو اصلا متوجه نشده بودم.

باید فردای روزی که ماجرا رو فهمیده بود اونجا بودید و قیافشو میدید.هر چند دستبند رو ازم پس گرفت، ولی جاتون خالی کلی خندیدیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:37  توسط نیلوفر | 

سلام و صد سلام

می دونم که چقدر از اومدن من خوشحالید و تو این مدت چقدر جام خالی بوده و الآن دارید از خوشحالی بال در میارید...

دقت کردید تا حالا که توی مترو یا توی اتوبوس بی آر تی  صدایی که ایستگاه  ها رو اعلام میکنه همیشه صدای زنه؟

حتی بانک ها کسی که شماره نوبت رو اعلام میکنه.اصلا همه جا همینجوریه! حتی تو کشور های خارجی(این گفتم نگید مملکت ما...)

یا مثلا وقتی مشترک مورد نظردر دسترس نیست...

 

برای من سوال پیش اومده که چرا همیشه از صدای زن استفاده می کنند؟

یه سوال فنی هم چند سالیه ذهن منو مشغول کرده. در واقع یه جور تناقضه . به نظر شما:

سالی که نکوست از بهارش پیداست

یا:

جوجه رو آخر پاییز می شمارند...؟

 بی زحمت نظراتونو توی پست پایینی بذارید...

جواب این دوتا سوالو یادتون نره ها!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:14  توسط نیلوفر | 
میگن کلمه انسان به معنی فراموشکاره.به نظر شما فراموشکاری بده یا خوبه؟ به نظر من بد هم نیست.پارسال یادمه با دو نفر که خیلی حافظه خوبی تو دنیا داشتند مصاحبه می کردند.یکیشون یه گوینده رادیو بود.فقط کافی بود بگی روز فلان و سال فلان.تمام اخبار و وقایع اون روز رو بازگو می کرد.یکی هم یه پیرزنی بود که از داشتن این حافظه قوی ناراحت بود.میگفت جزء به جزء زندگیم از کودکی یادمه.مخصوصا خاطرات بد جلوی چشمامه.

خب یکی از محاسن فراموشکار بودن انسان همینه دیگه.

هر چقدر هم که سختی کشیده باشی و بد ترین رنج هل رو هم که تحمل کرده باشی ، وقتی به راحتی و خوشی میرسی همش یادت میره.

اما فراموش کردن خیلی چیز ها هم خیلی بده.

فراموش کردن روزهای خوب

.فراموش کردن محبتی که دیگران بهت کردن.

فراموش کردن حق پدری ،مادری،

خواهر برادری و دوستی.

خب اینا رو که همه فراموش نمی کنند

.فقط بعضی ها یادشون رفته.

اما چیزایی هم هست که انگار همه یادشون رفته.

یادمون رفته درسی که خدا اول خلقتش به ما  یاد داده.

داستان مشهور آدم و  هوا ! و اخراجشون از بهشت رو میگم.

به نظر شما پیام این داستان چیه؟

پیام این داستان به نظر من اینه که نمی شود انسان رو محدود کرد که دست به چیزی نزنه.چون اون ذاتا آزاد آفریده شده.مهمترین پیام این داستان چیزی نیست جز آزادی.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:50  توسط نیلوفر | 

 

 

به پیشگاه خداوند بنده ای بردند

که نامه ی عمل وی سیاه و درهم بود

بگفت: از چه ز ابلیس پیروی کردی؟

بگفت پیروی او ز عهد آدم بود

بگفت: از جه نهادی به راه دزدی پای

بگفت خرج فزون و، درآمدم کم بود

بگفت: در پی زن های هرزه افتادی

بگفت بهر فقیر ازدواج چون سم بود

بگفت: سد هوس را به جهد بشکستی؟

بگفت آه ازین سد، که سخت محکم بود

بگفت: بهر چه آنقدر باده می خوردی

بگفت باده ی گلگون علاج هر غم بود

بگفت: سخت هواداری ازبدان کردی

بگفت رونق کار بدان مسلم بود

بگفت: به که تو را در جهنم اندازم

بگفت زندگیم بدتر از جهنم بود

 شعر از ابوالقاسم حالت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:37  توسط نیلوفر | 

 

باز هم صبح آمد،
باز هم دغدغه ها.
باز هم نجواها.
باز هم رنج سکوت.
باز هم باختن و
سوختن و
مات شدن.
و شنیدن که چرا،
رنگ مردم نیستی؟؟!!!!!

کار سختی هم نیست،
مثل مردم بودن،
رنگ آنها شدن و
دم بدم خندیدن.
کار سختی هم نیست،
جای دریا بودن
بشوم مردابی:
جای مدفون شدن روز پسین
جای مدفون شدن رویاها
جای مدفون شدن عشق،
یقین،
آزادی.

باز هم صبح آمد،
گل آفتاب پرست،
رو به خورشید بچرخ.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:31  توسط نیلوفر | 
گربه را همه دیده‏اند ؛ حیوان جالبى است. شاید خداوند نام او را در زمره حیوانات اهلى قرار داده است تا بیشتر دقت كنیم. یكى از خُصوصیات جناب گربه، چگونگى رفتارش با آب است.

 روزهاى بارانىِ كوچه‏هاى شهر را به خاطر بیاورید. چاله‏هاى پرآب و گربه‏اى كه قصد عبور از كنار آنها را دارد. حیوان نجیب آن چنان خود را جمع مى‏كند و با احتیاط از كنار آب مى‏گذرد كه گویا آب برایش زهر هلاهل است كه حتّى نباید قطره‏اى از آن به بدنش برسد ؛ امّا همین حضرت اجل را تصوّر كنید وقتى كه ناگهان از بالاى دیوار بلند، چشمان تیزش به ماهى سرخ و قشنگ مادر بزرگ در حیاط خانه قدیمى‏اش مى‏افتد، به نظر شما چه مى‏كند؟!

 آیا سجده شكر به جا مى‏آورد كه چه خوب! فاصله من از آب دور است و به هیچ وجه و با هیچ معادله‏اى امكان خیس شدن وجود ندارد! یا نه در یك لحظه خود را قهرمان شیرجه مى‏پندارد، دیوار را سكوى پرش، حوض مادربزرگ را استخر مسابقات المپیك شنا، شیرجه و واترپلو و سرانجام اینكه آبى آب همان آسمان آبى است با این تفاوت كه در آسمان ماهى لذیذ و سرخ و قشنگى وجود ندارد. پس حمله! مهارت گربه در این كار چنان است كه گاهى شك مى‏كنیم كه گربه پستاندار دوزیست است یا حتى آبزى كه از وطن به دور افتاده!

  بعضى از ما آدمها هم « تقواى گربه‏اى » داریم:

 وقتى هزارتومان پیدا مى‏كنیم، در و دیوار را پر از اعلامیه و اطلاعیه مى‏كنیم كه صاحبش را پیدا كنیم و چنان با تقوا مى‏شویم كه گوى سبقت از سلمان فارسى مى‏رباییم ؛ امّا بلا دور باشد وقتى دستمان به بیت‏المال مى‏رسد. آن را با مال البیت اشتباه مى‏گیریم: مى‏بخشیم، مى‏ریزیم، مى‏پاشیم، حیف و میل مى‏كنیم، انفاق مى‏نماییم و... كه اگر ندانى فكر مى‏كنى احكام دزدى و اختلاس و چپاول و تضییع حقوق مردم نسخ شده و از حرام به مستحب، بلكه واجب تبدیل شده است.

یا بعضی ها وقتی چشمشان به یک پیرزن عجوزه می افتد می شوند یوسف پاکدامن و ...

اما امان از روزی که یک زلیخای زیبا رو سر راهشان قرار بگیرد.

اگر کمی بیشتر دقت کنیداین تقوای گربه ای مصداق های بسیاری دارد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:4  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما لحظاتی را گذراندیم که به خوشبختی برسیم
غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذشت!
اسم این گل که می بینید گل heart به معنی قلبه که در مناطقی که ما ندیدیم و تا آخر عمر هم نخواهیم دید می روید..

نوشته های پیشین
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آرشیو موضوعی
شعر های قشنگ
خاطرات زیبا
مطالب خواندنی
داستان های جالب
پیوندها
افاضات آقای هالو(بهترین وبلاگ طنز دنیا)
کلبه ادبیات
همه دست،همه چیز ،همه فایل ،همه کار
شاپرک
╣قاصدک عشق
عشق مادرزاد
طرفه(بزرگترین وبلاگ ادبی ایران)
همه آنچه تا كنون نگفته ام
رنگ نگاه
نوشته های طنز
حالشو ببر
کلیبر کالیوود سینمای ایران است
دختری از جنس یلدا
دوست
سروده ها
flowers school
دختری با استین های خیس
شطرنج باز
نغمه های دل
لحظه های سوخته
چهل تیکه
تلخند
دلتنگی
علی 30 ثانیه
سوم شخص مفرد
خاطرات عاشقانه
تئاتر
قصـــــر آرزوهـــــــــا
باریکه راه مهتابی
پارس توریست
در حسرت آرزو
و خدایی که در این نزدیکی است
در میان ابر ها
به نام او
عکس از رپرها
ta ashghe
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM